صدای دوستم در گوشم پیچید که می گفت: مگر واجب است که این کار بکنی؟ هر چه که خدا داده زیباست. همه از درد فرار می کنند، تو می خواهی خودت را دردمند کنی؟ بادی به غبغبم انداختم و گفتم: وقتی مرا دیدی می فهمی چرا واجب بوده. اصلا تو از روی حسادت این حرفها را می زنی. سرش را برگرداند و رفت و در حال رفتن گفت: هرچه می خواهی بگو، دلم نمی آید رهایت کنم با این حال خودت می دانی. من چند نفر را در فامیلمان دیده ام که این کار را کرده اند و پشیمانند. یکی شان چند روز در کما بود...