زیبایی
از درد بینی به خودم می پیچیدم. با چند تا مسکن کمی آرام شدم. نمی دانم چه
مدت بود که خواب بودم و خواب دوستم را می دیدم. با صدای دکتر کم کم سعی
کردم چشمانم را باز کنم. حالم را پرسید من هم گفتم بد نیستم. آرام چسب روی
بینیم را برداشت و آینه ای را به دستم داد. با خوشحالی خودم را در آینه
نگاه کردم. چیزی را که می دیدم باور نمی کردم. صدای دوستم در گوشم پیچید که
می گفت: هر چیزی که خدا داده زیباست. دردی در صورتم پیچید و از حال رفتم.
+ نوشته شده در جمعه یکم اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت ۱۰ ب.ظ توسط ***نازبانو***
|
زمستان نيز در اين برفِ بیپايان