از درد بینی به خودم می پیچیدم. با چند تا مسکن کمی آرام شدم. نمی دانم چه مدت بود که خواب بودم و خواب دوستم را می دیدم. با صدای دکتر کم کم سعی کردم چشمانم را باز کنم. حالم را پرسید من هم گفتم بد نیستم. آرام چسب روی بینیم را برداشت و آینه ای را به دستم داد. با خوشحالی خودم را در آینه نگاه کردم. چیزی را که می دیدم باور نمی کردم. صدای دوستم در گوشم پیچید که می گفت: هر چیزی که خدا داده زیباست. دردی در صورتم پیچید و از حال رفتم.