آزادهی ما برگ سفر هیچ ندارد
| آزادهی ما برگ سفر هیچ ندارد | جز دامن خالی به کمر هیچ ندارد | |
| از سنگ بود بیثمری دست حمایت | آسوده درختی که ثمر هیچ ندارد | |
| از عالم پرشور مجو گوهر راحت | کاین بحر بجز موج خطر هیچ ندارد | |
| بیهوده مسوزان نفس خویش چو غواص | کاین نه صدف پوچ، گهر هیچ ندارد | |
| خرسند به فرمان قضا باش که این تیغ | غیر از سرتسلیم، سپر هیچ ندارد | |
| آسوده درین غمکده از شورش ایام | مستی است که از خویش خبر هیچ ندارد | |
| یک چشم زدن غافل ازان جان جهان نیست | هر چند دل از خویش خبر هیچ ندارد | |
| خواری به عزیزان بود از مرگ گرانتر | اندیشهی سر شمع سحر هیچ ندارد | |
| هر چند ز پیوند شود نخل برومند | پیوند درین عهدهی ثمر هیچ ندارد | |
| صائب ز نظر بازی خورشید عذاران | حاصل بجز از دیدهیتر هیچ ندارد | |
+ نوشته شده در دوشنبه سوم مرداد ۱۳۹۰ ساعت ۱ ق.ظ توسط ***نازبانو***
|
زمستان نيز در اين برفِ بیپايان